سلام.
این روزا اینقدر درگیرم که وقت سر خاروندن هم ندارم.هر روز از صبح تا شب بیرونم و کاربام تمومی هم نداره.دقیقا 8 روز دیگه یعنی 20 مرداد قراره بشیم سر سفره عقد و همه زندگیمو با یه آدم دیگه شریک شم.
هنوز خودمم باورم نمیشه.وقتی با هم میریم بیرون و خرید میکنیم گاهی به خودم میگم چه خبره این کیه که هرجا میرم دنبالمه‘هرجا سرمو بر میگردونم میبینمش.باورم نمیشه دارم متاهل و متعهد به یه زندگی میشم.
گاهی میترسم‘گاهی دودل میشم‘گاهی وقتی میبینمش قند تو دلم آب میشه و گاهی بی تفاوتم. اصلا حال خودمو نمیفهمم. یه وقتایی پیش خودم فکر میکنم نکنه بعد ازدواج اونی که الان نشون میده نباشه.نکنه من چشام بسته است و خیلی چیزا رو نمیبینم و خیال میکنم که بازه.
نمیدونم حسی که دارم دوست داشتنه یا نه اماهرچی که هست اینقدر قوی هست که منو داره سر سفره عقد مینشونه.
احساس میکنم تصمیمم درست بوده چون وقتی داشتم به آره یا نه بودنش فک میکردم تقریبا هیچ حسی بهشنداشتم و این یعنی عقلم بیدار بوده و همه چیزو سنجیده اما بازم گاهی شک میکنم. کاش تموم شه این روزا و همه چیز یکسره بشه و این همه ترس و استرس از بین بره.همش میگم خدایا اگه اشتباهه بیشتر از این اجازه نده پیش بره همینجا تمومش کن .
ببخشید اگه بهتون سر نمیزنم قول میدم سرم خلوت بشه محبت و لطف همه را جبران کنم. همه تونو دوست دارم و به یادتون هستم.ممنون که در غیاب من وبلاگمو تنها نمیگذارین.








رفتیم از اتاق بیرون که از پذیرش تاکسی بگیریم اما این مسئول فضول پذیرش که یه پسر خودشیرین بود گفت تا حاج آقای مسئولتون اجازه ندن نمیشه.
اون موقعه همگی دلمون میخواست خفه اش کنیم. بعدم زنگ زد به حاج آقا و اونم اومد کلی نصیحت و این حرفا....
ما هم دست از پا درازتر به اتاقمون برگشتیم و عصر رفتیم کوه سنگی و الماس شرق و پروما و .... و جاتون خالی حسابی خوش گذروندیم.
ما هم گفتیم ما الان که هنوز خیابونا خلوت نشده شما رو نمیخوایم برگشتنه که قو پر نمیزنه میخوایم یکی باشه که نترسیم. اونم گفت من فقط موظف بودم شما رو ببرم حرم و برگشتتون به من مربوط نیست