Web Theme : www.roozgozar.com Theme System : PersianWeblog --> رها در باد
رها در باد
ازدواج

سلام.

این روزا اینقدر درگیرم که وقت سر خاروندن هم ندارم.هر روز از صبح تا شب بیرونم و کاربام تمومی هم نداره.دقیقا 8 روز دیگه یعنی 20 مرداد قراره بشیم سر سفره عقد و همه زندگیمو با یه آدم دیگه شریک شم.

هنوز خودمم باورم نمیشه.وقتی با هم میریم بیرون و خرید میکنیم گاهی به خودم میگم چه خبره این کیه که هرجا میرم دنبالمه‘هرجا سرمو بر میگردونم میبینمش.باورم نمیشه دارم متاهل و متعهد به یه زندگی میشم.

گاهی میترسم‘گاهی دودل میشم‘گاهی وقتی میبینمش قند تو دلم آب میشه و گاهی بی تفاوتم. اصلا حال خودمو نمیفهمم. یه وقتایی پیش خودم فکر میکنم نکنه بعد ازدواج اونی که الان نشون میده نباشه.نکنه من چشام بسته است و خیلی چیزا رو نمیبینم و خیال میکنم که بازه.

نمیدونم حسی که دارم دوست داشتنه یا نه اماهرچی که هست اینقدر قوی هست که منو داره سر سفره عقد مینشونه.

احساس میکنم تصمیمم درست بوده چون وقتی داشتم به آره یا نه بودنش فک میکردم تقریبا هیچ حسی بهشنداشتم و این یعنی عقلم بیدار بوده و همه چیزو سنجیده اما بازم گاهی شک میکنم. کاش تموم شه این روزا و همه چیز یکسره بشه و این همه ترس و استرس از بین بره.همش میگم خدایا اگه اشتباهه بیشتر از این اجازه نده پیش بره همینجا تمومش کن .

ببخشید اگه بهتون سر نمیزنم قول میدم سرم خلوت بشه محبت و لطف همه را جبران کنم. همه تونو دوست دارم و به یادتون هستم.ممنون که در غیاب من وبلاگمو تنها نمیگذارین.قلبماچ

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ و ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()
دل نوشته

می خواهم با تو بگویم

با تو که رایحه مسکر یاد خدا را در رگ ثانیه های طوفان زده ام میکنی

و باخترهای تب دارم را در باران نیاز و نوازش , آرامش می بخشی

دیرگاهی است

که بغضی غریب بر سکوت ممتد حنجره ام سنگینی میکند

وغمی آشنا بر چهار کنج دلم سرک میکشد

دیرگاهی است

شانه های صمیمی را می جویم تا کوله بار تنهایی هایم را بر وسعت مهربانش بگسترانم

دیگر خسته ام

خسته از جاده ای که به انتها نمی رسد

از مردمی که مردمک چشم هایشان جز حجم دروغ چیزی نمیبیند

از لبخندهایی که صداقت را پشت حصارهای بلند دورویی ها جاگذاشته اند

چه بگویم که باور کنی

چقدر خسته ام

و حالا به سراغ تو آمده ام

اما اینبار با همیشه فرق دارد

حالا دیگر تنهایی ام را با تمام وجود حس میکنم

بگذار با تو بگویم

تنهایی من چقدر بی ریاست....

 

متن بالا با حال و هوای من خیلی جور بود واسه همین نوشتمش. میدونم خیلی دیر به دیر به روز میشم اما واقعا اوضاع مناسبی از نظر روحی ندارم واسه همین نمینویسم. دلم میخواد وقتی آپ کنم که با خوندن مطلبم همه شاد بشن. از نالیدن متنفرم. ببخشید.

ممنون از همه دوستای خوبم که وبمو وقتی من نیستم تنها نمیگذارن. همه تونو خیلی دوست دارم.قلبماچبغللبخندقلب

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۱ و ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط رها | نظرات ()
واسه بهترین خواهر دنیا

سلام.

فردا جمعه ٢٠ خرداد ششمین سالگرد آغاز عشق خواهرمه. عشقی که از آب پاکتر و زلال تره. خیلی خوشحالم واسه خواهرم که تونسته با شوهرش یه زندگی آروم و عاشقانه بسازه.عشقی که ثمره اش پسرکوچولوی نازی به اسم پارساست. خواهرم خوشبخته و من از خوشبختیش خوشحالم.

خواهرم سالروز عشقت مبارک

خداوند.....

روز اول خورشید را آفرید

روز دوم دریا را آفرید

روز سوم صدا را آفرید

روز چهارم گیاهان را آفرید

روز پنجم حیوانات را آفرید

روز ششم انسان را آفرید

و روز هفتم

اندیشید که چه نیافریده است؟؟؟؟

و آنگاه

تو را برای من آفرید

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ و ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()
حاج فیروز و سال نو

مخند ای رهگذر بر من

به آواز دروغینم مخند هرگز

ز لبخندم مشو شادان

مجو در من نشان شادمانیها

مخواه از من که غم را از دل تنگت جدا سازم

در اطوارم چه میبینی؟

در اعماق سیاهی های رخسارم چه می جویی؟

چه می خواهی مگر زین جامه خون رنگ چرکینم؟

مخواه از من که با آواز غمگینم

سرور و خرمی در پیکرت ریزم

ترا بیخود کنم از خود

برقصانم,بخندانم,دلت را شادمان سازم

نشاط و شادیت را بیکران سازم

که شاید از ترحم سکه ناقابلی را پیش من اندازی

نمی بینی مگر غم را؟!

نه , هرگز رهگذر از من مخواه این را

نشاطی در وجودم نیست

نمی بینی مگر این رنگ رخسارم؟!

که همچون شام غم تاریک و ظلمانی است

رنگ مرگ شادیهاست

نمی بینی مگر آوای گنگ نغمه های من

طنین ضجه فرزند بی نان است

نمیبینی مگر آوای این تک ضربه منعوم و توخالی

که از برخورد انگشتان لرزانم

به روی داریه زنگی به پا خیزد

صدای پای عصیان هاست

نفیر آه سینه سوز حرمان است

نه,هرگز رهگذر از من مخواه این را

نشاطی در وجودم نیست

اگر خواهی بخندی

اگر خواهی دلت را شادمان سازم

نشاط و شادیت را بیکران سازم

به اسم من بخند اینک

به نام بی مسمایی که من دارم...

                                                                     ((حاج فیروز))

سلام.

کمتر از ١٢ ساعت دیگه سال تحویل میشه و سال ٨٩ با تمام خوبی ها و بدیهاش با همه خاطراتی که توش رقم خورد به پایان میرسه و سال ٩٠ شروع میشه. نمیدونم بگم سال ٨٩ خوب بود یا بد, هرچی سعی میکنه خاطرات خوب و بدمو با هم بسنجم و ببینم کدوم سنگین تره به جایی نمیرسم.خاطرات تلخ زندگیم مثل درگذشت عزیزایی که نوروز ٨٩ کنار ما بودن اما نوروز ٩٠ نیستن واسم خیلی پررنگ تره اما لا به لای خاطرات بد تصاویر و خاطرات روشنی هم به چشمم میخوره که نمیتونم ازشون به سادگی بگذرم. به هر حال سال٨٩ خوب یا بد , تلخ یا شیرین داره تموم میشه و بهار الان دقیقا پشت در خونه های ماست. داره در میزنه من صدای تق تق در زدنشو میشنوم. کاش خرگوش سال ٩٠ اینقدر زیرک و با هوش باشه که تمام  اتفاقاتی که قراره تو این سال رخ بده رو برامون به بهترین نحو رقم بزنه.کاش سال ٩٠ پر از پیشرفت و دوستی و عشق واسه همه ما باشه. کاش با تحویل سال جدید همه غصه هامون توی سال ٨٩ جا بمونه. کاش دردامون, غصه هامون, بی پولی ها, در به دری هامون همه فراموش بشن. کاش امشب چراغ دل همه روشن باشه. کاش همه بخصوص بچه ها دلاشون شاد شاد باشه.

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

خدایا حال ما رو به بهترین حالها تغییر بده. خدایا واسه همه سفید بختی و شادی قرار بده. خدایا کشورمون رو سربلند و پایدار کن.خدایا کمک کن همه خنده هامون از ته دل باشه.خدایا سال ٩٠ سال تحقق آرزوهای همه ما باشه.

 



| *| نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ و ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()
بوی عید

سلام.

تو کوچه و خیابونای شهر که قدم بزنی بوی عید از همه جا شنیده میشه, از خرید کردنای مردم,از شلوغی مغازه ها و خیابونا,از بارونای نم نم و بهاری,از خونه تکونیا و ....

همه دارن از عید حرف میزنن,یکی میگه عیدی ها و حقوق اسفندو ندادن,یکی از گرونی اجناس گله داره,یکی از سنگینی خونه تکونی,یکی واسه سفر خانوادگی تو عید برنامه ریزی میکنه و خلاصه همه چیز یه جورایی بوی عید داره.

وقتی با مردم حرف بزنی خیلی زود میفهمی همه یه جورایی در تدارک شروع سال نو هستن .از خدا میخوام تو این شبا هیچ پدری شرمنده بچه اش نشه و همه بتونن دل بچه هاشونو با خرید هرچند کوچیک شاد کنن.

نیدونم چرا تو این روزا که همه از اومدن عید خوشحالن و دارن واسه شروع سال نو تدارک میبینن و سعی میکنن با شروع سال جدید خودشون و خونه هاشونو نو کنن من اصلا حال و هوای عیدو ندارم. حالو هواشو ندارم هیچ عزا گرفتم که با شروع عید که رفت و آمدها شروع میشه من که حوصله مهمونی  ندارم باید چطور از زیرش در برم.حالا رفتنا رو میشه نرم اما اومدنا رو چیکار کنم.

احساس میکنم دلم مرده,احساس میکنم یه بغض بزرگ توی گلوم گیر کرده اما هرچی سعی میکنم بشکنمش نمیشه.دلم میخاد منم مثل بقیه از اومدن بهار شاد بشم و ذوق داشته باشم اما اینجوری نیستم. دلم میخواد از ته دل با صدای بلند بخندم اما انگار از خندیدن فقط یه لبخند مصنوعی رو لبام یادم مونده. انگار بلد نیستم بخندم. انگار شاد بودن یادم رفته.از این حال و روز خودم متنفرم,متنفرم از اینکه مثل افسرده ها یه گوشه کز کنم. منی که یه زمانی با مسخره بازیام ملتو میخندوندم حالا از خندوندن خودم عاجزم. دلم میخاد همه اتفاقاتی که باعث شد من اینجوری بشمو فراموش کنم اما انگار هر روز که میگذره واسم تازه تر و پررنگتر میشن.حالم از این اوضاع بهم میخوره. دلم واسه خیلی چیزا تنگه و این تنگی هرروز بیشتر میشه.بدتر از همه اینکه نمیتونم به کسی بگم چمه چون مطمئنم بقیه اگه بفهمن چمه شماتتم میکنن و میگن این موضوع ارزش این حال و روزو نداره.

ببخشید اگه این پستم خوب نشد.دلم نمیخواست نوشتنم غمگین باشه اما وقتی ذهن و دلم غمگینه خواه ناخواه اون چیزی که ازشون بیرون میاد هم غمگینه.

همه تون رو دوست دارم.ممنون به یادم هستین و تنهام نمیذارین.



| *| نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ و ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()
اولین برف 1389 /فارغ التحصییلی

باران

ببار که بارش تو التیامی است بر زخم های کهنه ما

باران

ببار که باریدن تو مرهمی است بر دردهای سینه هامان

ترنم اشک های تو روح خسته بیمار را از گونه هامان می زداید

باران

من تورا ناجی فریادها میدانم

چرا که تو خیال سبز شدن را در روح خزان زده ما می پرورانی

باران

تو اشک هایم را دیده ای

تو با آنها آشنایی

تو دریای طوفانی قلبم را دیده ای

با آرزوهایم آشنایی

تو زردی رویم و لرزش دستانم را دیده ای و آنها را میشناسی

باران ببار

ببار و تسکینم ده...

ببار...

 

سلاملبخند

بعد از حدود ٢ ماه و اندی غیبت که خیلی هم کوتاه نبود باز برگشتم. برگشتم تا بگم فراموشتون نکردم.برگشتم تا بابت فراموش نکردنم از تک تکتون تشکر کنم.برگشتم تا با شما باشم. قلبماچ

توی این ٢ ماه امتحانای ترم آخر هم تموم شد و بنده رسما در تاریخ ٢٨ دی ١٣٨٩ در مقطع لیسانس فارغ التحصیل شدم. تا قبل از تموم شدنش فکر میکردم چقدر خوشحال میشم روزی که درسم تموم شه اما الان که تموم شد کلی دلم گرفت. دلم تنگ شد واسه بچه ها واسه کلاس و استاد و شیطونیایی که کردم.دلم تنگ شد واسه استادایی که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم.واسه بچه هایی که ٣ سال و نیم باهاشون زندگی کردم.دلم تنگ شد واسه کتابایی که موقع امتحانات فقط میرفتم سراغشون اونم با کلی غرغر که اینا دیگه چیه. دلم تنگ شد واسه کلاس پیچوندن , واسه سر به سر استادا گذاشتن.... آخیییی...چه زود گذشت... اما این آخرش نیست...میخام بازم بخونم بازم برم سر کلاس. میخام بازم پشت صندلی دانشگاه نشستنو حس کنم اما اگه خدا بخواد تو مقطع بالاتر و من واسه رسیدن بهش همه تلاشمو میکنم..

تو این مدت غیبت من یه اتفاق خیلی خوب هم افتاد ... اونم اولین بارش برف زمستان ١٣٨٩ بود..دانشگاه و سر جلسه امتحان بودم , تا از جلسه اومدم بیرون اول یه سوز احساس کردم و بعد دونه های درشت برفو رو صورتم حس کردم.. چه حس خوبی بود.. با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم کنار زاینده رود و ٢ ساعتی زیر برف قدم زدم.. حس فوق العاده ای بود. اون روز یکی از قشنگ ترین روزای زندگیم بود. با اینکه برف خیلی زود آب شد اما من کلی با اون برف حال کردم...

تو این مدت کمی افکارم درگیر بود. یه کم حال خوبی نداشتم اما الان خوبم. الان همه تردیدهام جاشونو به اطمینان دادن و آروم شدم. نیومدم تا درگیریهام دوستای مهربونمو درگیر نکنه.

راستی هدفمندی یارانه های عزیز رو به همه تبریک میگم و بقیه شم خودتون میدونین...

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوالنیشخندنیشخند

 همه تون رو از ته قلبم دوست دارم.قلبماچقلب

 



| *| نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ و ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()
اردوی دانشجویی

سلام.

از پست قبلیم تا الان خیلی از دوستان عزیزم با کامنتهای قشنگشون سعی میکردن منو آروم کنن و واقعا هم وقتی میدیدم ناراحتی من واسه آدمایی که حتی یک بارم ندیدمشون و اصلا منو نمیشناسن چقدر مهمه آروم میشدم. روزای اول اینقدر حالم بد بود که شبا خوابم نمیبرد و همش کابوس میدیدم. خوشبختانه ١٠ روز بعد از اون اتفاق زمان اردوی دانشجویی بود و من همراه ۴ تا از دوستای صمیمی دانشگاه رفتیم مشهد. جاتون خالی توی مسیر پدر مسئولمونو که  باهامون بود در آوردیم از بس شلوغ کردیم و زدیم و رقصیدیدم. قابل توجه اینکه بچه ها اسپیکر آورده بودن و کلی حالشو بردیمهوراتشویقهورا البته نا گفته نمونه که سفر مشهد اونم با اتوبوس پدر کمر و گردن ما رو درآورد اما کلی خوش گذشت..

ظهر فردای روز حرکتمون آش و لاش رسیدیم هتل و بعد از صرف نهار و تحویل گرفتن اتاق و حمام و این صحبتا رفتیم حرم. قیافه همهمون با چادر یه جور دیگه شده بود. کلی ۴ تایی به هم خندیدیم. داخل حرم تا چشمم به ضریح اوفتاد نمیدونم انگار همه اون غمی که تو کل راه سعی میکردیم با مسخره بازی فراموشش کنیم یکباره از دلم بیرون رفت و آروم آروم شدم. اون روز ٢-٣ ساعتی حرم بودیم.

فردا صبح با بچه ها گفتیم ناهار میریم شاندیز. همگی ساعت ١٢ظهر بزک کرده و خوشگل موشگل شدهخوشمزهعینکرفتیم از اتاق بیرون که از پذیرش تاکسی بگیریم  اما این مسئول فضول پذیرش که یه پسر خودشیرین بود گفت تا حاج آقای مسئولتون اجازه ندن نمیشه.عصبانی اون موقعه همگی دلمون میخواست خفه اش کنیم. بعدم زنگ زد به حاج آقا و اونم اومد کلی نصیحت و این حرفا....سبز ما هم دست از پا درازتر به اتاقمون برگشتیم و عصر رفتیم کوه سنگی و الماس شرق و پروما و .... و جاتون خالی حسابی خوش گذروندیم.

آخر شب گفتن با مسئولها میتونین برین حرم. ما هم گفتیم بریم حرم .ساعت ١٢ شب از هتل زدیم بیرون اما مسئولمون گفت من فقط میبرمتون و برگشتتون با خودتونهتعجب ما هم گفتیم ما الان که هنوز خیابونا خلوت نشده شما رو نمیخوایم برگشتنه که قو پر نمیزنه میخوایم یکی باشه که نترسیم. اونم گفت من فقط موظف بودم شما رو ببرم حرم و برگشتتون به من مربوط نیستتعجب برگشتنه چشمتون روز بد نبینه هتل ما تو کوچه بود و من و دوستم تا اومدیم از این کوچه های تاریک و خلوت برسیم هتل مردیم.

روز بعدم با بچه ها رفتیم استخر موج های آبی...

خیلی خوب بود و بسیار تمیز و کلی خوش گذشت . ما از ساعت ١٠ صبح تا ٧ بعد از ظهر اونجا بودیم اما بازم دلمون نمیخواست برگردیم. به همه توصیه میکنم واسه این استخر هم که شده یه سری به مشهد بزنننیشخند

بعد از ٢ روز خوش گذروندن و حال کردن تو مشهد با یه نیروی مضاعف و یه روحیه توپ توپ برگشتم تا آماده بشم واسه امتحانای میان ترم.

الان حالم خیلی خوبه و حس خیلی خوبی دارم. دیگه از دنیا طلب کار نیستم و میخوام دوباره مثل قبل واسه داشتن یه زندگی عالی تلاش کنم.

از همه ممنونم. از همه اونایی که میان پیشم و به یادم هستن

عاشقتونم دوستای خوبمقلبماچبغلقلبماچ



| *| نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ و ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()
تلخ تر از تلخ

سلام.

امروز یکی از تلخترین روزای عمرم بود...

امروز یکی از همکلاسیام در نهایت نا باورری همه با پای خودش اومد دانشگاه اما با برانکارد پزشکی قانونی در حالی که تنش یخ زده بود از دانشگاه واسه همیشه بیرون رفت...

امروز ساعت ٩ صبح یهو تمام دانشکده علوم زیستی دانشگاه انگار که زلزله اومده باشه بهم ریخت.. همه به سمت درب دستشویی خواهران هجوم میبردن و گریه میکردن... وقتی جریان را از بچه پرسیدم گفتن یکی از بچه ها تو دستشویی به علت ایست قلبی مرده...

باورم نمیشد... تنم یخ کرد.. رفتم سمت دستشویی دیدم مسئولین دانشگاه راهرو رو بستن و پلیس اومده و پزشکی قانونی داره یه جسد که روش پارچه سفید انداختن رو بیرون میاره... یهو وا رفتم... از بچه ها پرسیدم کی بوده؟؟ تا بچه ها اسمشو گفتن دیدم هم دوره ای و همکلاسی خودم بوده... یهو قیافه اش اومد تو ذهنم و هنوزم که دارم اینا رو مینویسم بیرون نیومده....

اسمش هاجر بود... تو بغل دوست صمیمیش جون داده بود... سر کلاس به استاد میگه من حالم خوب نیست. استاد میگه برو بیرون وقتی خوب شدی بیا... با همون دوست صمیمیش از کلاس میره بیرون و تو مسیر از کلاس تا دستشویی زنگ میزنه به مامانش میگه حالم بده بیا منو ببر خونه... اما خیلی قبلتر از اینکه مامانش برسه جون میده... وقتی میره داخل دستشویی یهو تعادلشو از دست میده و از پشت بر میگرده و سرش میخوره کف دستشویی... دوستش میره مسئولین دانشگاه خبر میکنه ... مسئول حراست میگفت من که رسیدم بالای سرش مرده بود...دیگه نبض نداشت... البته بچه ها میگفتن مسئولین به هوای اینکه صبحانه نخورده و حالش بد شده و یا فشار افتاده برای رسیدن بالای سرش تاخیر میکنن.... دوستش میگفت اگه یه دکتر تو دانشگاه داشتیم شاید اگه احیاش میکرد الان زنده بود...

میخوام بدونم چرا یه دانشگاه با حدود ١٠٠٠ نفر دانشجو نباید یه دکتر داشته باشه.... میخوام بدونم پس اینهمه پول که هر ترم از دانشجو بابت بیمه میگیرن به چه درد میخوره؟؟؟؟؟؟؟

حالا دیگه بماند از حال و روز پدر و مادر هاجر که حتی مسئول دانشگاه جرات نکرد بهشون بگه دخترتون مرده,گفت بردنش بیمارستان برید اونجا سراغ بگیرید... بماند از حال و روز دوست هاجر که مثل دیونه ها شده بود... حالا بماند از اینکه امروز تو دانشگاه ما همه چه اونایی که هاجرو میشناختن چه اونایی که نمیشناختن در سوگش زار میزدن...

من که هنوز باورم نمیشه هاجر الان تو سردخونه است... باورم نمیشه دیگه دانشگاه نمیاد... هنوز اون چشمای آبی رنگش جلوی چشمامه...

امیدوارم خداوند به پدر و مادر و خانواده اش صبر بده.. امیدوارم خدا هاجرو مورد رحمت و مغفرت قرار بده..

از همه اونایی که این متنو میخونن خواهش میکنم واسه شادی روحش فاتحه بخونن... حالم اصلا خوب نیست... من که اینجورین خدا به فریاد خانواده اش برسه...



| *| نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ و ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط رها | نظرات ()


rahaa67

rahaa67

http://rahaa67.persianblog.ir

رها در باد

رها در باد

رها در باد

رها در باد

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog